در ادامه مطلب قبل در اینجا توجه شما را به قصه بابا خارکن جلب می کنیم. هرچند این قصه روایات مختلفی دارد اما مضمون همه آنها یکی است :

"روزی روزگاری خارکن پیری با زن و دخترش زندگی میکردند. پیرمرد هر روز صبح به صحرا میرفت، بوته های خار را جمع میکرد و به شهر برده و میفروخت و نان و پنیری میخرید و به خانه برمیگشت.

زندگی فقیرانه آنها هر طور بود میگذشت و آنها همیشه شکر خدا را بجا می آوردند که به هرحال سرپناهی و نان و پنیری دارند. یک سال نزدیک عید نوروز بابا خارکن به صحرا رفت و خار زیادی جمع کرد و بسیار خوشحال بود از اینکه با پول آن میتواند چیزی هم برای عید دخترش بخرد.اما قبل از رفتن به شهر هوا طوفانی شد و صاعقه ای به کوله بار بابا خارکن زد و تمام پشته اش خاکستر شد.

خارکن پیر از غم و غصه از پا افتاد و دست به آسمان بلند کرد و با گریه به خدای خود گفت که این بار شاد بودم که برای عید نوروز دستم پر است، چرا این بلای آسمانی را به من نازل کردی؟ حالا با چه رویی به خانه برگردم؟ و همینطور گفت و اشک ریخت تا به خواب رفت.

در خواب دید که پیری به او میگوید که برای رفع مشکلت نذر کن و کمی آجیل مشکل گشا بخر و بین همسایگان پخش کن تا مشکلت حل شود و هرسال این نذر را تکرار کن تا هرگز دچار مشکل نشوی. پیرمرد از خواب پرید و به طرف شهر حرکت کرد و با آخرین سکه خودش کمی آجیل خرید و به همسایگان داد. آن شب گذشت و فردا بابا خارکن باز روانه صحرا شد. این بار به محض اینکه تیشه اش با ریشه بوته خار برخورد کرد، صدایی شنید و دید یک کوزه پر از جواهر زیر بوته پنهان شده است.

خوشحالی خارکن اندازه نداشت، مقداری از جواهرات را برداشت و محل کوزه را هم نشان کرد و به شهر رفت. آن شب با دستی پر و دل شاد به خانه برگشت و ماجرا را برای زن و فرزند خود تعریف کرد.در طی روزهای بعد با استخدام چند کارگر در محل دفن کوزه قصر بزرگی ساخت و همراه خانواده اش به زندگی در این قصر پرداختند و خوش بودند. مدتها گذشت، آوازه اخلاق خوش و ثروت خارکن به گوش حاکم رسید و حاکم از دختر خارکن دعوت کرد تا به عنوان هم بازی دخترش به قصر بیاید. این دو دختر مانند دو خواهر باهمدیگر انس گرفتند و همیشه با هم بودند. نزدیک سال نو، زن خارکن نذر آجیل مشکل گشا را به شوهرش یادآوری کرد اما خارکن آنقدر سرگرم تجارت و قصر و ثروت خود شده بود که نذر را فراموش کرد.

در این میان دختر حاکم با دختر خارکن به حمام رفتند و دختر حاکم گردنبند قیمتی خود را به مجسمه مرغی که در حمام بود آویخت و داخل حوض شد. دختر خارکن که منتظر دوست خود ایستاده بود دید که ناگهان مرغ زنده شد و گرنبند جواهر را خورد. هرچه داد و فریاد کرد فایده ای نداشت و از طرفی کسی هم حرفش را باور نمیکرد. حاکم گفت که او گردنبند دخترش را دزدیده و دختر خارکن را به زندان انداختند. از طرفی قصر و دارایی خارکن هم در یک چشم برهم زدن به خاک مبدل شد و هیچ چیزی از آن باقی نماند.

زن خارکن شیون میکرد که تو از نذرت غافل شدی و ما را به خاک سیاه نشاندی. خارکن هم که متوجه اشتباه خودش شده بود دست توبه به آسمان بلند کرد و از خدا طلب بخشش کرد. همانشب در خواب دید که زیر پای همسرش سکه ای پیدا میکند. خارکن به سرعت بلند شد و سکه را پیدا کرد و شبانه عازم شهر شد و توانست قبل از سال نو مقداری آجیل خریده و بین مستمندان تقسیم کند.

بعد از آن نزد همسرش برگشت و ناگهان دید که خانه و زندگیش دوباره برپا شده و دخترش هم از زندان آزاد شده و درخانه است. دختر حکایت کرد که ساعتی قبل مرغی که گردنبند را خورده بود دوباره زنده شد و گردنبند را پس داد و حاکم به اشتباه خود پی برده دختر را با هدایای بسیار آزاد کرده و به خانه فرستاده بود. خارکن هم شکر خدا را به جا آورده و پس از آن سالها با شادی زندگی کردند و هرگز آجیل مشکل گشای سال نو را فراموش نکردند.به امید اینکه صاحب این نذر هم به مراد دل خودش برسد. انشااله."

از سحر شهاب

مطالب مرتبط :
میر نوروزى، مردبگیران و ...
نوروز در راه است
از قاشق زنی تا فال کوزه
چهارشنبه سوری و قصه بابا خارکن
چهارشنبه سوری، رسم زیبای رو به تباهی
نوروز و تخت جمشید
نوروز در خارج از مرزهای ایران