Tofane Barg
توفان برگ
دوباره همان آدمهای عجیب و غریب ماركزی. دكتری كه تنها غذایش جوشیده همان " علفی ست كه خر می خورد ". كشیشی كه همه او را توله سگ صدا مزنند و اسم دیگری برای او وجود ندارد و چهار سرخپوست گواخیروئی كه همه جا مثل شبح حضوری فراگیراما پنهان در داستان دارند. جغرافیای داستان توفان برگ را مجموعه ای از همین آدمها تشكیل می دهد. جغرافیای آب های شور و هوای دم كرده : جغرافیای مجمع الجزایری ماركز كه بر كاغذی پوستی طراحی شده و هیچ نسبتی با درك نشنال جئوگرافیكی ما ندارد. بی خبر از راه رسیده ، در شیشه دربسته ای بر آبهای لاجوردی و آرام به ساحل نشسته درست وقتی كه در انتظار پستچی بودیم تا شماره جدید نشنال جئوگرافی را به دستمان دهد.

نقشه ای ست ابتدایی ، بر پوستی كهنه طراحی شده و قدمتی باستانی دارد ؛ نقشه گنج ، مجمع الجزایر تنهایی و تك افتادگی ، نقشه ماكوندو. شهری كه ماركز برای ما می سازد، وجود خارجی ندارد اما آنچه كه مارا با آدمهایش همراه می كند ، هراس چسبناكی ست كه در مواجهه با این آدمها ( آدمهای بسیار دور و چنین نزدیك ) حس می كنیم. و این هول غلیظ ، این باران كبودرنگ ساحلی تا آنجا پیش می رود و همراه می‌سازدمان كه به ناگاه در می یابیم یكی از همان آدم ها شده ایم. .. در خیابان های ماكوندو قدم می زنیم و می دانیم كه پیرمرد، آنجا در اتاقش تنها و تك افتاده ایستاده است و از پنجره به ما نگاه می كند. تنها و تك افتاده ، از نویسنده حرف می زنم. منظورم شمایید آقای ماركز ...

توفان برگ نوشته علی ریاحی ، آذر 1383 از انتشارات نشر چشمه.

مطالب مرتبط :
نقاب نقد
ادبیات لحظه عشق
ده جستار داستان نویسی
نقش آبی سیمین
جیران زن عشایر و چنته
شب های هند و تنها دویدن
جنبش های هنری قرن بیستم
داستانهای کوتاه از آمریکای لاتین
کتاب خدایان مدیریت
کتاب تاریخ سینمای ایران
کتاب اولین های مطبوعات ایران