ورودی بازار آهنگران در بازار تهران
نمیدانستم چرا این روزها هروقت صحبت از تهران میشد یاد فست فود می افتادم؟ یا مدام کافی شاپ و مغازه های برج میلاد در ذهنم می چرخید؟ دیروز فرصتی پیش آمد که سری به بخشهایی از تهران که مدتها بود فراموشش کرده بودم بزنم و پاسخ این سوال را پیدا کنم.

مشغله و گرما و ساعتهای طولانی در ترافیک سنگین ماندن دیگر برای تهران گردی که زمانی تفریح محبوب من بود، جایی باقی نگذاشته است. اما این فرصت به دست آمده، خیابانهای شلوغ و آدمهای زحمتکش در حجره ها و فضای شلوغ، خاکی و تاریک و روشن بازار را دوباره به یادم آورد و اینکه ابر و باد و مه و خورشید و فلک و هزاران آدم سخت کوش و فعال از صبح تا شب در کارند تا ما سری به مغازه های تمیز و مرتب و کافی شاپهای دنج بزنیم و "دمی" خوش باشیم. گاهی این "دم" چند ساعتی طول میکشد و پولی که در ان خرج میشود از دستمزد یک روز کار باربر بازار هم بیشتر است.

اینها را نمیگویم که از زندگی سیر شویم یا اخم کنیم و دچار عذاب وجدان شویم. بلکه دانستن این که داریم کجا زندگی میکنیم، اینکه عادت کنیم کمی دورتر از نوک بینی خودمان را ببینیم و اینکه بدانیم عده فراوانی هنوز به معنای واقعی "نان از عرق جبین" میخورند، باعث میشود قدر امکان تحصیل و کار و در محله تمیز زندگی کردن و زیر باد کولر کار کردن را بدانیم. قدر زمان آزاد داشتن و خوش بودن را بدانیم و هر از گاهی با گشت زدن در محله های سرشار از زندگی "پایین شهر" تهران بزرگ و پر پیچ و خم خود را بهتر بشناسیم.


یک پاساژ
و اما بازار آهنگرها !
وقتی صبح به پیشنهاد دوستی که برای خرید عازم آنجا بود، به سمت بازار شکلات حرکت میکردیم، جایی را تصور میکردم که تا حد زیادی شبیه خانه جادوگر "هنسل و گرتل" بود. چه خوش خیال ... کوچه ای بود داغ و پر هیاهو که حتا یک نقطه اش نمیتوانست تو را به هوس ناخنک زدن به آن همه خوراکی رنگارنگ بیاندازد.

حوالی ساعت دو روز شنبه به بازار آهنگرها، واقع در خیابان 15 خرداد، در امتداد بازار بزرگ و پس از ورودی مسجد شاه، وارد شدیم. جالب است که ورودی این کوچه با حفاظ های بلند و لوله ای شکلی تقریبا مسدود شده و اگر کسی بخواهد با بار از آن خارج شود باید از راه دیگری استفاده کند. مثل تمام بخشهای بازار، این کوچه هم به قسمتهای دیگر راه دارد اما داخل بازار آنقدر شلوغ است که رد شدن از فضای تنگ بین این لوله ها آسانتر به نظر میرسد.

ورود با اعمال شاقه

پسرک کوچک باربر
این کوچه که برعکس قسمت های دیگر بازار سرباز هم هست، محل داد و ستد عمده انواع خوراکیهای خارجی است! از انواع شکلات گران قیمت سوییسی گرفته تا پاستیل، کمپوت و کنسروهای مختلف، انواع چیپس، روغن زیتون، سرکه، قهوه، کاکائو و....در مغازه ها دیده میشود.

در بین این مغازه ها و پاساژها چندتایی هم مغازه توزیع لوازم بهداشتی و انواع کیسه نایلون وجود دارند اما اصل اجناس را خوراکیها تشکیل میدهند. اینرا بگویم که قیمتها باور کردنی نیستند و هر چیزی را میتوانید حدود نصف تا یک سوم قیمت مغازه معمولی خریداری کنید. از طرفی هم به این فکر می افتید که جناب فروشنده مغازه محله خودتان، تا به حال چقدر از قبال شما سود برده است و اینکه بد هم نیست خودتان یک مغازه کوچولوی فروش تنقلات باز کنید!

تمام این کوچه تنگ و فرعی های تنگ تر آن توسط باربران با گاری و بی گاری اشغال شده است و دلیل آن هم واضح است، هم کالای موجود فساد پذیر است و باید سریع جابجا شود و هم تقاضا برای این محصولات فراوان است.اکثر مغازه داران این بازار عرب عراقی یا اهل جنوب ایران هستند و بسیار با حوصله و با انصاف هم هستند.البته معاملات در فروشگاههای این بازار کلان تر از این حرفهاست که بخواهند با مشتری ریزی مثل ما گران حساب کنند.


این افراد مشتری نیستند! آنها کارکنان مغازه های
مختلف هستند که مشغول جابجایی کالا می باشند.
مغازه بی کالا و مشتری نامرئی
در تمام مغازه ها و حجره ها بازار معامله تلفنی گرم است و باربران یا در حال حمل بارند با در حال بسته بندی و یا پیاده کردن کارتنها. اینجا بازاری است پر رونق و بدون مشتری! مشتریها همه حضوری مجازی دارند و ماجرا تا حدودی مانند قصه ارواح است. کالاها توسط آدمهای واقعی برای یک "صدا" حمل میشود، "صدا" پس از تحویل بار در تعدادی اسکناس یا چک پول تجلی پیدا میکند و بعد توسط شاگرد جادوگرها شکلاتها را به دست هنسل و گرتل میرساند.

در این کوچه پر پیچ و خم مغازه هایی کاملا خالی را میبینید که در آن تنها دو نفر در کنار تلفن خود نشسته اند و تمام معاملات خود را از راه دور کنترل میکنند، راهروها و راه پله هایی را پیدا میکنید که تا سقف آن کارتن چیده اند و صاحب مغازه هایی که معلوم نیست چطور به پشت این همه کارتن سنگین و بزرگ راه پیدا کرده و نشسته اند، انگار از ازل آنجا بوده اند و این دیوارهای پاستیل و شکلات بعدا به دورشان کشیده شده است.


انبوه کالا در بیرون مغازه
جالب است که از بین این همه بار و بسته یک سان و ظاهر سردر گم کننده محل، در اصل همه کارها با نظم فراوان انجام میشود. همه اموال خودشان را تشخیص میدهند و حساب و کتاب اجناس موجود و داخل انبار و در راه را، همه و همه در دفترهایی که ظاهرا با خطوط هیروگلیف( از نظر ما) پر شده نگه میدارند و مغزشان در لحظه به هزاران جا وصل است. بی دلیل نیست که کار بازار هم، مانند بسیاری از کارها، آدم خودش را لازم دارد و هر کسی نمیتواند در آن دوام بیاورد.

باز هم پیشنهاد میکنم سری به این بازار ناشناس رنگین بزنید و اگر جای این چنینی میشناسید به ما بگویید.


سحر شهاب - خرداد هشتاد و چهار